از زماني كه از خانه خارج شدم و مردم،هنوز نه برگشته ام و نه زنده شده ام...
هرچه تلاش ميكنم راه بازگشت به خانه را نمي يابم،من گم شده ام...
نمي توانم نفس بكشم ،آخر هوايي براي نفس كشيدن نيست چون خانه اي نيست،
نفسم در خانه جا مانده..
دهانم بسته است،سالهاست آواز نخواندم ،حنجره ام خشك است
انگار كه هرگز نوايي از آن برنخاسته
هر روز به خانه فكر ميكنم و نااميدانه جستجو........
چند وقت است كه خارج شده ام !!! ؟؟؟
خارج از خانه ،آبا و اجداد ،خارج ازخود،خارج از هر آنچه كه بود
نمي دانم .چيزي از گذشته يادم نيست .شايد كه نمي خواهم به ياد بياورم..
اصلا چه شد كه گم شدم !! ؟؟
با هر نفسي كه ميكشم يك قدم دورتر ميشوم از خانه و دلبسته تر به محيط خارج و پيرامونم در ابتدا خاك بودم يا آب ؟؟؟
نمي دانم چه شد كه گم شدم در گذر زمان. آيا تقدير اين بود كه گم شوم و داستاني طولاني به بلنداي عمر بشر ساخته شود..؟
در اين گمگشتگي چقدر جنگيدم با همنوعانم .چقدر غارت كردم .چه كسي را كشتم .... ادامه مطلب
.:: ادامه ی مطلب ::.